ورود     ثبت نام
Skip Navigation Links
اطلاع‌رسانیExpand اطلاع‌رسانی
هنرمندانExpand هنرمندان
واحدهای هنریExpand واحدهای هنری
منابع محتوایی Expand منابع محتوایی
تولیداتExpand تولیدات
درباره ماExpand درباره ما
جشنوارهExpand جشنواره
خانه
 
 

 
تاریخ انتشار  :  13:54 عصر ۱۳۹۰/۳/۳
تعداد بازدید  :  5308
Print
   
عکسی از خدا

نوشته: فاطمه موسوی

دلم گرفت. نگاهش کردم: "سخته، واقعاً سخته"، لبخند زد: "می‌خوام به فراموشی بسپارمش". آروم گفتم: "اما ... خداییش سخته!" خندید: "ولی خوبی‌اش اینه که یه استراحت درست و حسابی می‌کنم!"

ساعتها بود که باهاش داشتم حرف می‌زدم، اما ... تسلیم نمی‌شد! این مرد که چشماشو در راه دفاع از وطن از دست داده بود، به هیچ وجه تسلیم نمی‌شد، به چشمای بسته‌اش زل زدم... به صورتش... به نگاه گمشده‌اش: "دلت برای دیدن تنگ نمی‌شه؟" با همون آرامش خاص جوابمو داد: "یه عمر نگاه کردم. دیدم، خیلی چیزها دیدم... حالا می‌خوام چشمامو به روی همه چیز ببندم".

گفتم: " دلت برای دیدن خانواده‌ات تنگ نمی‌شه؟". ساکت شد... یه سکوت خیلی خیلی عمیق! سرش و بالا گرفت: "عکس خانواده رو قاب کردم، زدم روی دیوار جلوی چشام! فکر نکنی دیوارهای همین خونه رو می‌گم! نه... خدا به من جایی رو داده که هیچ کس نمی‌تونه اون و ببینه! روی اون دیوار عکس بچه ها‌مو زدم".

پرسیدم: "یه سئوال خیلی تکرایی... چرا رفتی جنگ؟" لبخند زد: "چرا رفتم جنگ؟ جواب تکراری بهت نمی‌دم! رفتم خدا رو ببینم". تعجب کردم: "خدا رو دیدی؟" گفت: "چی فکر می‌کنی؟" گفتم: "من ... راستش نمی‌دونم!" گفت: "باورت می‌شه؟ من از خدا عکس گرفتم". خندیدم: "آخه مگه می‌شه؟ این یکی رو دیگه باورم نمی‌شه!" گفت: "چرا نمی‌شه؟ فکر می‌کنی برای چی چشمامو از دست دادم؟ به جرم عکاسی غیر مجاز، چشمامو پیش خدا گرو گذاشتم!"

حسابی گیج شده بودم، نمی دونستم که باید چی بگم! نگاهش کردم: "نگفتی... خدا رو دیدی؟" سرش رو بالا گرفت: "خدا... خدا رو توی خاک ایران دیدم... خدا رو توی نگاه یه جوون دیدم! قدر نگاهتو بدون."

کمی مکث کرد: "من اونجا فهمیدم که خدا دیدنی نیست! باید حسش کنی! باید با تموم وجود احساس‌اش کنی!"

نگاهش کردم: "گفتی از خدا عکس گرفتی! می‌شه اون عکس و دید؟" خندید: "چرا نمی‌شه!" بلند شد: "دنبالم بیا!" آروم به طرف دری که گوشه‌ی سالن بود حرکت کرد. پشت سرش حرکت کردم. در اتاق و باز کرد و چراغ اتاق رو روشن کرد.

دیوارهای اتاق پر از قاب عکس بود. عکسهایی از شهدا ... از لحظه‌های پرکشیدنشون... از لحظه‌های وداع! نزدیک یکی از عکس‌ها شد و عکس رو با دستهایش لمس کرد: "خدا رو می‌بینی؟ تو نگاهش... تو لبخندش تو اینکه در حال شهادت داره می‌خنده... تو نفسهای به شماره افتادش... این خدا رو دیده بود... شوق رسیدن به خدا تو نگاهش موج می‌زنه!

اون یکی عکس رو نگاه کن... همونی که یکی از بچه‌ها پاش رفته روی مین... اونم خدا رو دیده بود... اصلاً شاید خدا کنارش بود... می‌خواست بره تو آغوش خدا... می‌خواست خدا دستهاشو بگیره... به دستهاش نگاه کن شاید بتونی خدا رو ببینی!"

دوباره به عکس‌ها نگاه کردم. تو نگاه اول فقط یه سری عکس بود، مثل تمام عکس‌ها، اما تو نگاه بعد، خدا رو می‌دیدی، با تمام وجود.

نوشته: فاطمه موسوی
حوزه هنری استان گلستان


 
نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

     

تمام حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری گلستان می‌باشد | نقشه سايت