ورود     ثبت نام
Skip Navigation Links
اطلاع‌رسانیExpand اطلاع‌رسانی
هنرمندانExpand هنرمندان
واحدهای هنریExpand واحدهای هنری
منابع محتوایی Expand منابع محتوایی
تولیداتExpand تولیدات
درباره ماExpand درباره ما
جشنوارهExpand جشنواره
خانه
 
 

 
تاریخ انتشار  :  10:05 صبح ۱۳۹۰/۵/۲۵
تعداد بازدید  :  3391
Print
   
تولد

نوشته: فاطمه موسوی

آنقدر ذهنم را به خودش مشغول کرده بود که بالاخره رفتم سراغش. رفتم و ازش پرسیدم. اصلاً می خوای از اولش بگم. از اون روزی که رفتم جلو در آسایشگاه جانبازان بهم گفته بودن که اینجاست. به دربان گفتم فلانی رو می خوام! حتماً باید از بیماران اینجا باشه. دربان با شنیدن اسمش نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت و بعد گفت: با آقای دکتر کارداری؟ اون موقع بود که آرزو کردم ای کاش همین الان زمین دهن بازکنه و منو یک جا ببلعه!

بالاخره دیدمش! کنار یه جانباز ایستاده بود و داشت می خندید. جلو رفتم . نگاهش کردم و گفتم سلام ! انتظار نداشتم که منو بشناسه. اما تا نگاهم کرد، چشماش خندید. بدون هیچ مقدمه ای  پرسیدم: راست گفتی که شب عملیات فاو به دنیا اومدی؟ با این سوالم خنده ی روی لباش پر رنگ تر شد: آره، مگه شک داری؟ سرمو تکان دادم.گفت: بزرگ تر نشون می دم. نه؟ راحت شدم، حرف دلم و خودش زد: آره، خیلی بزرگتر! جانبازی که کنارش ایستاده بود، زد زیر خنده: جوونای امروزی رو ببین! بابا... سر کارت گذاشته! خنده روی لبام خشکید. باورم نمی شد .نگاهش کردم: باهام شوخی کردی؟ ساکت نگاهم کرد، نزدیکش شدم و زل زدم تو چشماش: اما من باور کرده بودم! بازم هیچی نمی گفت... همون نگاه... همون نگاهی که برام پر از سوال بود!

نگاهش کردم: شوخی خیلی بدی بود!

خندید: نه... شوخی نبود! کمی آروم تر شدم؛ پس چی بود؟دروغ؟بازی؟سرگرمی؟از اینکه سر کارم گذاشتی خوشحالی ، نه؟ لبخندش کم رنگ تر شد: بهت گفتم شوخی نبود! به طرف در سالن به راه افتاد دنبالش رفتم: اگه شوخی نبود، چرا فرار می کنی؟

برگشت نگاهم کرد: من شب عملیات فاو به دنیا اومدم... می دونی کجا؟ درست کنار یه سوله اون زمان که از ترس نمی دونستم چیکار کنم... اون زمان که مرگ و با تمام وجودم حس می کردم... اون زمان که...صداش می لرزید بغض کرده بود. یه نفس بلند کشید: من اون زمان متولد شدم.

شب عملیات فاو بود لبخند خدا رو با تمام وجود دیدم. شب عملیات فاو... شبی که بچه ها برای رفتن آماده می شدن... خدا به همشون لبخند زد... باور می کنی؟

دیگه گریه اش گرفته بود. نزدیکم شد: تو فکر می کنی من چندسالمه؟ من تاز بیست و چهار سالمه.

ویرایش: حسین عبدی
حوزه هنری استان گلستان


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

     

تمام حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری گلستان می‌باشد | نقشه سايت