ورود     ثبت نام
Skip Navigation Links
اطلاع‌رسانیExpand اطلاع‌رسانی
هنرمندانExpand هنرمندان
واحدهای هنریExpand واحدهای هنری
منابع محتوایی Expand منابع محتوایی
تولیداتExpand تولیدات
درباره ماExpand درباره ما
جشنوارهExpand جشنواره
خانه
 
 

 
تاریخ انتشار  :  10:34 صبح ۱۳۹۰/۹/۹
تعداد بازدید  :  3138
Print
   
این یک نفر

معصومه صحرایی - گرگان

آفتاب ظهر رسیده بود بالای سرش، پر زور. نگاهش رفت از پشت خاکریز به طرف دشت. روبرو تانک خاکستری عراقی راهش را کج کرد به طرف پل که کوتاه بود و دو طرف رودخانه خشک را بهم می‌رساند. جوان آب دهانش را قورت داد تا گلویش باز شود:
- تانکها می‌خوان خاکریز رو دور بزنن!
تانک خاکستری گاز داد و گِل ها را پاشید به اطراف. دو، سه آرپیچی شلیک شد اما بی فایده بود. گلوله‌ای خاکریز را گود کرد و خاک را پخش کرد توی هوا. پناه گرفت و چشمش را بست. قمقمه آب را سر کشید بالا و تف کرد روی زمین. صدای جیر جیر تانکها را شنید، آرپیچی را برداشت و خودش را بالا کشید.
- حالا بیاین جلو، نامردا!
شلیک کرد. تانک شد کوهی از آتش. پایین آمد، عرق نشسته. زیر گونی‌های شن پناه گرفت. گلوله‌های آرپیچی را شمرد:
- خدایا کی نیروی کمکی می‌یاد؟
چشم روی هم گذاشت. بوی تند و سوزنده باروت و آتش خورد زیر دماغش. پلک باز کرد.
از روبرو مرد بلند قدی از خاکریز آمد به طرفش.
- اِ همین یه نفر؟
رگبار گلوله‌ها روی خاکریز شدت گرفت. درازکش چسبیدند به زمین. مرد نفس تازه کرد و زل زد به صورت جوان:
- آب داری؟
جوان نگاه کرد به سر و صورت تمیز و براق مرد و قمقمه آب را گرفت طرفش:
- دست خالی اومدی؟
- اومدم مأموریت.
و قمقمه آب را یکجا سر کشید. جوان لبش را دندان گرفت و خاک و شن توی دهانش را مزه مزه کرد:
- چه مأموریتی؟
مرد زل زد توی صورت جوان:
- فقط همین بود؟
- دیدی که!. ببینم لابد مأموریتت هم سّریه؟
دوباره صدای زنجیر چرخها را شنیدند. هر دو کپ شدند روی زمین. جوان گفت:
- بدم نشد، تو گلوله می‌دی دستم، منم شلیک می‌کنم.
مرد مات نگاهش رد:
- نمی‌ترسی؟
- مگه می شه آدم نترسه؟ ترس همیشه همراهمه.
و نگاه کرد به انگشتر عقیق توی انگشتش. لبش باریک شد و دندان‌های درشتش زد بیرون:
- خدا بیامرز حاج حسین، همسایه دیوار به دیوارمون بود، روزی که توی خونه‌ش سکته کرد و مُرد، هر چی بابام گفت "بیا کمک کن رو به قبله بخوابونیمش" زیر بار نرفتم که نرفتم، بابام زد پشت سرم که: "پسر مگه مُرده هم ترس داره!". فرداش هم این انگشتر رو بهم داد و گفت "اینو دستت کن اگه همیشه پیشت باشه جرأت پیدا می‌کنی".
صدای شلیک پیچید توی دشت. دود و خاک جلو آمد مثل گرد باد و نشست روی خاکریز. سر و صورت جوان شد رنگ خاک. تانک دشمن لاشه فلزی سوخته را کنار می‌زد تا راه برای بقیه باز شود.
مرد گفت:
- دارن نزدیک می‌شن، نمی‌خوای کاری کنی؟
جوان داشت با انگشتریش بازی می‌کرد:
- هنوز زوده، باید نزدیکتر بشن.
مرد گفت:
- چی شد اومدی جنگ؟ درسی، دانشگاهی؟
صورتش از هم باز شد و برق افتاد توی چشمهایش:
- اینجا امتحان دادم، قبول هم شدم. جنگ تموم بشه می‌‌رم دانشگاه.
زمین زیر پایشان لرزید. سینه خیز از خاکریز بالا رفت و بعد سُر خورد پایین.
- وقتشه
مرد گلوله را برداشت، جوان گلوله را گرفت و جا زد داخل قبضه آرپیچی. رفت نوک خاکریز و آتش کرد. گلوله خورد روی زمین کنار یکی از تانکهای دشمن و باران گِل پخش شد توی هوا. داد زد:
- لعنتی این بار حتماً می‌زنمت
مرد گلوله داد دستش. جوان آرپیچی را خواباند روی شانه و صاف ایستاد.
شلیک کرد. گلوله خورد وسط تانک و شد کوهی از آتش. راه پل بسته شد.
مرد گلوله دیگری داد دستش. جوان چشم‌هایش را تنگ کرد و تانک را نشانه گرفت. لوله تانک چرخید به طرفش. جوان و تانک شلیک کردند.
تانک توی آتش سوخت. جوان و سنگر خاکریز از جا کنده شدند.
مرد از بین دود و خاک آرام بیرون آمد.

نویسنده: معصومه صحرایی - گرگان
ویرایشگر: حسین عبدی
حوزه هنری استان گلستان


نظر شما
نام
ایمیل
متن نظر
  ارسال

     

تمام حقوق این سایت متعلق به حوزه هنری گلستان می‌باشد | نقشه سايت